
اتفاقات خوبی نیفتاد صبح و من حس خوبی زیاد نداشتم..اذیت کننده بود برام..ولی گذشتم و رفتم کلاس و حس دلخوری شدیدی داشتم...یکم باالونی حرف زدم ولی از درون سنگین بودم.....رسیدم در یونی حالم بهتر شد..یکم بهتر شدم..و وارد کلاس ک شدم همه چیو فراموش کردم و نشستم..کلی خندیدیم و حرف زدیم و استادم یک حرف خوبی زد و منو راضیتر کرد برای اینکه اینقدر جسورم و مخالف جهت اب حرکت میکنم...خیلی خوب بود..و فهمیدم راه من درسته حتی اگر همه نقضم کنن...من باید پیش برم...انرژی بیشتری گرفتم و با دوستم یکم خندیدیم و او...
ادامه مطلب